دلگرم میشوم که در این اوضاع کسی اینقدر شعور بالایی داره که درک میکنه کسی که بچه کوچیک داره و همسرش در سی سی یو بستریه به بیشترین چیزی که نیاز داره همین پیامک های دلگرم کننده و تماس های پر از امید و سر زدن های پر از انرژی است و چقدر چندشم می شود از دیدن چهره حال بهم زن افرادی که حتی زحمت یک احوالپرسی ساده را به خودشون نمیدن.
آقای همسر برای دومین بار در سی سی یو بستری شد، با دردی که هنوز در حال بررسی است، اینقد برام شوک آور بود که هنوز بعد از چند روز احساس گیجی میکنم و فقط میخوام زودتر تمام تست ها و بررسی ها رو انجام بده تا بتونم نفس راحتی بکشم.
بعدا نوشت: شاید بتونم بگم تنها حسنی که ماجرا برامون داشت این بود که با آقای همسر تونستیم آدم های دور و برمون رو دسته بندی کنیم تا بعد از این انرژِی مون برای هر کسی صرف نکنیم.
شفاف نوشت! : روز دومی که آقای همسر بستری بود و منتظر بودیم تا با آمبولانس منتقل بشه به بیمارستان دیگه ای برای اسکن هسته ای، مدیر عامل شرکت تماس گرفت و با عصبانیت منو بازخواست کرد که چرا فلان کار ناتمومه و شما نیستی که انجامش بدی، بعد از گفتن چند جمله در باب اینکه کار ناتموم رو بعد که بیام شرکت انجام میدم و فعلا شرایط مناسبی ندارم یکدفعه با فریاد گفت که: مردیکه(صاحب کار) زنگ زده و یک ربع داد و بی داد کرده که چرا پروژه ش تموم نشده...
من که از اعصابم جز ته مانده ای باقی نمونده بود صدامو از صدای مدیر بالاتر بردم و فریاد زدم: مردیکه نمی فهمه، تو که می فهمی تو که متوجه ای، خب حالیش کن بعدم قطع کردم!
این اولین باری بود که چنین رفتاری از من سر میزد و باید بگم کاملا غیر ارادی بود اما بعد قطع تماس احساس سبکی میکردم که در برابر حرف زود مدیر سکوت نکردم.
برچسب:
نویسنده: لیلا میرزایی