...
-
تاریخ: 1402/12/26 ساعت: 18:22
بالای چهار پایه که رسید خم شد به سمت من - این ظرف هم بدین،ظرفها رو یکی یکی با حوصله چید و آروم آروم دستمال کشید، دستهای سفید گوشتالو با انگشت های گرد و درشت، زیاد کار میکند آن هم کارگری، شب عید که میشه شماره های ناشناس رو جواب نمیده میگه همین یکی دو خانه که میام برای نظافت کلی بهم فشار میاد، ظرفهای ...
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 13:45
روزهای تصمیم های مهم و تجربه دوراهی ها رو پشت سر گذاشتم، نخواستم بنویسم از تردیدها و حس های جدیدی که چندان هم برایم خوشایند نبود، خواستم وقتی بنویسم که قدرتمند بگویم من هستم هنوز هم پرتوان و با انرژی و هنوز هم لبخند بر لب.قطعا هر تغییری در زندگی اثرات روحی خودش رو داره و من روزهای گذشته را درگیر این...
لات های تیغ به دست
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:18
لهجه و طرز بیانش توجه ام را جلب کرد، جوان حدودا بیست و پنج ساله ای بود که لباس تیره به تن داشت و جور خاصی صحبت میکرد، از من مسیرمو پرسید و من آدرس خونه را دادم و حرکت کرد، وقتی رسیدیم در مجتمع کرایه ر
پرستار کودک
-
تاریخ: 1398/1/28 ساعت: 9:24
خیلی وقت بود که می خواستم در مورد پرستار - پسرم بنویسم ولی فرصت نمیشد امروز تا وقتم آزاد شد گفتم دست به کار بشم تا یادم نرفته.پرستار - کیانمهر یک خانم 23 ساله س که از طرف خانواده ای که خیلی معتمد بودن بهم
مگه مرغه که تخم بذاره!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 21:39
این چند وقته بطور ناخواسته اینقد از سختی های این موهبت الهی( بارداری ) گفتم که اطرافیانم نگرانم هستند، جوری که داداش دومی که معمولا چند ماهی یکبار همو می بینیم (ساکن تهرانه و مشغله زیادی هم داره) هر ا
وقتی زمین لرزید
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 21:39
همیشه هم که نمی شود من آرام باشم شما آسوده بخوابید، همیشه هم که نمی شود شما با من بی رحمی کنید و من سکوت کنم، گاهی خون من به جوش می آید و طغیان می کنم، گاهی دوست دارم کمی تکان تان دهم ، بلکه نهیب بخور
و خداوند فرشته ای را زمینی کرد
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 21:39
همه چی طبق برنامه ریزی پیش رفت، تاریخ زایمان، اتاق جراحی، نوع بیهوشی و خیلی موارد دیگه اما، روز قبل زایمان آقای همسر بهم گفت چند روزی از روزهای ابتدایی زایمان را باید به یکی از بیمارستان های اطراف بره
من اومدم...خوش اومدم!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 21:39
یا خدا، من این همه وقت نبودم، باورم نمیشه که تونستم این وابستگی شدید رو بذارم کنار، باید بگم روم سیاه که اینقد دیر بررسی از مرجع اومدم طبق کپی رایت !!! اگه هنوزم هستین و می خوونید خیلی خلاصه بگم از این روزهام مادر شدن و مادر بود
تلخ می شویم
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 21:39
پیامش را می خوانم بارها و بارها، نوشته: خانم دکتر عزیزم هر کاری دارین به من بگین تا انجام بدم. دلگرم میشوم که در این اوضاع کسی اینقدر شعور بالایی داره که درک میکنه کسی که بچه کوچیک داره و همسرش در سی
این روزها
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 21:39
خدا رو شکر نتیجه اسکن قلب آقای همسر خوب بود و غالبا تشخیص شون این بود که استرس و فشار کاری زیاد باعث درد شده البته ناگفته نمونه که در حال درمان مشکلات گوارشی آقای همسر هستیم که همزمان شده بود با این
واپسین روزهای بارداری
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 2:47
این روزها چشم هایش برق می زند، یک جور شادی و امیدواری رو میشه در تمام رفتارش دید، با این که با خستگی میاد خونه و از شدت بی خوابی با صدای خیلی آروم صحبت میکنه ولی اشتیاقی در نگاهش هست که منو به وجد میاره، این روزها، روزهای انتظار ماست برای آمدن فرزندمان، بارداری روند پررنج و مشقتی داشت اما لحظات شیری...
درهم نوشت
-
تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 13:04
ماه پنجم بارداری دکتر گفت که جنسیت نی نی رو نمی تونه دقیق بگه چون به پهلو خوابیده و قابل مشاهده نیست اما بر حسب تجربه میگه که دختره چون اینجور خوابیدن دخترونه س! خب ما هم فکر کردیم که دختر دار شدیم و اسم های دخترونه رو زیر و رو کردیم و چند تایی هم مورد پسند افتاد! بعد الان که باز سونوگرافی کردم دکتر...
و اما زلزله...
-
تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 13:04
این چند وقته کلی لرزید این زمین پر از خشم، اینقد لرزید و دلمون رو لرزوند که بقول یکی از دوستان "زمین خون می خواد، تا خون مردمو نریزه آروم نمیشه" بعد جالبی ماجرای زلزله های کرمان این بود که مثلا ساعت یک شب زمین با قدرت 6.1 ریشتر لرزید از ده دقیقه بعد جوک ها شروع شد: - خدا کوک کرده روی کرمان هر 12 ساع...
گرما و جوجه گمشده
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:08
هوای شهرم این روزها، اون روی سگ شو داره نشون مون میده!! یعنی گرما از "خرما پزون" به "خرما سوزون" ترقی کرده و ما هم چاره ای نداریم جز لمیدن روبروی کولر، سرگرمی جدید این روزهام گوش دادن به فایل های صوتی دکتر هلاکویی هست که بنظرم خیلی مفیدن و البته بدی ماجرا هم اینه که می فهمی کلی اختلال و مشکل روحی و ...
تیرهای تیر هم ته کشید!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:08
توی این سه سال زندگی مشترک سه بار اثاث کشی داشتیم، آپارتمان اولی که بودیم، تقریبا از سه ماه بعد از ورودمون به خونه تا پایان یکسال هر روز رو بدون آرامش سر میکردیم، همسایه بالایی دو فرزند داشت که از لحظه ای که از مدرسه می رسیدن خونه تا یک شب در حال دویدن بودن و ما به لطف کیفیت کار پیمانکار ساختمان بطو...
مامان می شویم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:08
با عرض پوزش، متن قبلی حذف شد، دلیلش هم اینکه بنابر کامنت هایی که از دوستان دریافت کردم متوجه شدم که چنین برداشت شده بود که هم خیلی تلخ و ناراحت کننده بود و هم این که برداشت قریب به اکثریت این بود که من در چنین وضعیتی هستم و خب برام خوشایند نبود این برداشت، شکر خدا من و آقای همسر در صلح و صفاهستیم و ...
روزه داری نوین
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 11:29
ی همکار آروم و کم حرفی داریم ما، که الان 6 ساله با هم همکاریم، هر سال با شروع ماه رمضون ما رو از خوردن چای محروم میکرد و معمولا ی جور ناجوری با نگاه مواخذه میکرد که چرا روزه نمیگیریم، امسال روز اول ماه رمضون با خودم گفتم باز این حرکات زیبای!! همکار شروع شد!! ولی وقتی وارد شرکت شدم دیدم که نه، محروم
فرسایش روحی
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 2:02
ماه گذشته که آقای همسر حسابی گرفتار بیمارستان بود و کشیک های فشرده مثل بار سنگینی بر دوشش بودن که متاسفانه معصومیت بیمارانش(اطفال) و ی سری مسائل حاشیه در بیمارستان( که بهتره حرفی ازش نزنم) مزید بر علت شد و نهایتا فشارهای کار به جایی رسید که آقای همسر در تصمیمی یهویی! (بعد از چند تا کشیک سخت که موارد
من اومدم، خوش اومدم!!!
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 2:02
به مدت یک ماه مهمون داشتیم و من هر بار که اومدم به وبلاگ سر بزنم و آپ کنم کلمات به تقریر در نیامده یکی یکی پرواز کردن و رهسپار دور دست ها شدن که خب الان که فکر میکنم بهتر که پریدن! گاهی نوشتن و باز کردن بعضی موضوع ها که ذهنتو درگیر کرده بیشتر می تونه اون موضوع رو موندگار کنه و برات یادآوری کنه که نا
باهوش بودن یا نبودن؟! مسئله این است!
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 2:02
روی مبل لم داده است و در حال صحبت با یکی از دوستانش هست، مثل همیشه که وقتی باهاش صحبت میکنه،صدای خنده اش خونه رو برداشته و در بین حرف هاش بحث ازدواج را پیش میکشد و با صدای بلند می گوید: تو هنوز آدم نشدی؟ بیچاره ی عزب! پ زن بگیر نه!!! و باز هم خنده پشت خنده، تا می رسد به توصیه های دوستانه در باب مزدو