خلاصه مطلب این که گروه با آقای همسر تماس میگیره و میگه اشکال نداره 5 روز نیا و استراحت کن و عجولانه تصمیم نگیر و اینطوری شد که ما در اوج آشفتگی فکری و مشغله و البته بدون هیچ برنامه ای راهی سفر کیش شدیم! اونم به این شکل که توی جمع خانواده که همگی نگران وضعیت روحی آقای همسر بودن جریان 5 روز استراحت رو گفتیم و بعد از تماس با یکی از اقوام، قرار شد تلفنی برامون تور کیش رو جور کنه! ساعت ده شب بهمون خبر داد که فردا ساعت 8 فرودگاه باشیم!!
جای همه دوستان خالی، سفر خوبی بود موج های نیلگون خلیج، ذره ذره، آزردگی ها رو شست و با خودش به اعماق آب برد، جایی که شاید سالها بعد بهشون نگاه کنیم و ازشون به عنوان خاطرات روزهای پر استرس یاد کنیم و از کجا معلوم شاید هم بگیم این سختی ها بودن که ما رو قوی تر و ثایت قدم تر کرد.
چند روزی که کیش بودیم قرار شد حرفی از بیمارستان و مریض نزنیم ولی جالب بود که همه جا بچه ها جذب آقای همسر می شدن و گاهی هم با ترس نگاهش میکردن! روز آخر هم پدر و مادری که سعی میکردن کودک شون رو آروم کنند و چندان موفق نبودن! در بین اون همه جمعیت داخل هواپیما به آقای همسر اشاره کردن که دکترو ببین اگه همین الان ساکت نشی آمپول می زنه! و جالب تر این که کودک بینوا تا ی نگاه به ما انداخت کاملا ساکت شد!!!
.........................................................................................................
جالبه که وقتی اعلام میکنی آشفته ای، همه دوست دارن به شیوه خودشون کمک ات کنن، از توصیه به نماز خووندن و قرآن و دعا خووندن بگیر تا توصیه به خوردن مولتی ویتامین و آرام بخش.
توصیه دعای رفع طلسم و دوری از جمع برای محفوظ ماندن از چشم بد رو کجای دلم بذارم؟!!!! 
........................................................................................................
چند روز پیش بخاطر انتقاد از توزیع غذای رایگان به زائرین ک...ر..ب..لا متهم شدم به شیعه ای که اعتقادش ضعیفه و نیاز به کمک داره تا به دین برگرده( حالا بماند که یکی هم گفت داری عقاید ما رو به سخره می گیری!) اونم توی گروه 14 نفره همکلاسی های دوره کارشناسی که به جز یک نفر بقیه ارشد و چند تایی هم دکتری دارن، و لازمه بگم که من فقط یک نظر دو جمله ای گفتم و بحثی هم در کار نبود، از اون روز توی این فکرم که شاید بتونیم در جایی بهتر ریشه کنیم و قید ریشه های کهنه مونو بزنیم. 
......................................................................................................
بعد اون بحران لعنتی که تجربه کردیم و شکر خدا به خیر گذشت، ی جمله شدیدا سر زبون مون مونده که درخور شان شما همراهان عزیز نیست ولی کاش همه ما یاد بگیریم ی کم خرررر باشیم! 
نوشته شده در سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ساعت توسط ماه خانوم|
برچسب:
نویسنده: لیلا میرزایی