خخخخخخخخ الان میگین" ی مدت که نبودی حالا هم که اومدی چی مینویسی!"
شایدم بگین" مطمئینی از دیوانگی گذشتی؟!!"
بگذریم... 
به زودی میام و بیشتر می نویسم، ممنون از همه دوست وبلاگی هام که جویای حالم شدن،
راستی ی مدت از یک کبوتر زخمی پرستاری کردیم و بعد که سرحال شد و ما هم حسابی به بودنش عادت کردیم، شوق پرواز به سرش زده بود و توی خونه کوچیک مون پرواز میکرد از این لوستر به لوستر بعدی و از این کابینت به اون یکی کابینت می پرید و این پرواز کردن ها به جایی رسید که دیگه حاضر نبود بره توی قفس و غذا بخوره و بی قراری می کرد و خودشو به پنجره می رسوند تا راهی برای فرار پیدا کنه، وقتی این رفتارهاشو می دیدم با خودم فکر میکردم که چقد اسارت حس بدیه، چقدر بودن توی جمعی که نتونن نیازهاتو درک کنن سخت و جانفرساست و در عین حال از این که می دیدم برای آزادی تلاش میکنه و پرواز رو فراموش نمیکنه لذت می بردم، در نهایت رفتیم تحویل ی شخصی دادیمش که 80 تا کبوتر داشت و جالب این که به ما گفت" اگه حیاط یا تراس خونه تون رو دیده باشه وقتی پروازش بدم ممکنه برگرده پیش تون و چون ماده اس بقیه کبوترها رو هم با خودش میاره"
ولی این احتمال عملی نشد و کبوتر بی معرفت ما رو فراموش کرد 
نوشته شده در شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۵ساعت توسط ماه خانوم|
برچسب:
نویسنده: لیلا میرزایی