خرید بک لینک
هوای شهرم این روزها، اون روی سگ شو داره نشون مون میده!!

یعنی گرما از "خرما پزون" به "خرما سوزون" ترقی کرده و ما هم چاره ای نداریم جز لمیدن روبروی کولر، سرگرمی جدید این روزهام گوش دادن به فایل های صوتی دکتر هلاکویی هست که بنظرم خیلی مفیدن و البته بدی ماجرا هم اینه که می فهمی کلی اختلال و مشکل روحی و روانی داری!!

-- با لبخند به دفتر کارم وارد شد و سراغ کارشو گرفت که تا کجا پیش رفته و چیکار باید بکنه، صداشو که شنیدم یک لحطه مخم هنگ کرد که چرا این آقا صداش اینقد ظریف و زنانه است، صحبت کردنش که طولانی شد دیگه تحملش برام ممکن نبود، واژه ها با کشش و عشوه خاصی به بیرون پرت می شدن و بوی عطر زنانه اش داشت خفه م می کرد که پا شدم و پنجره رو باز کردم، در حالیکه انگشت هاشو با ملایمت هر جه تمام تر روی برگه های دفترچه مربوط به پروژه می کشید و خنده های بی دلیل پشت سر هم تحویل من می داد، شماره مدیر رو گرفتم و گفتم با مدیر صحبت کنید.

دیگه اصلا حوصله فکر کردن به چرایی رفتار دیگران رو ندارم و دارم سعی میکنم از هر چیزی که برام ملال آوره دوری کنم...باشد که رستگار شویم!

--بخاطر کشیک های آقای همسر تقریبا یک شب در میون خونه بابا و مامان می خوابم، چند شب پیش موقع خواب که رفتم توی اتاق سابقم تا بخوابم گرما بدجوری باهام سر کل کل داشت و من بعد کمی کلنجار رفتن دیدم که نه، من دیگه اون دختر خونسرد و خوش خواب گذشته نیستم که بتونم با گرما دست و پنجه نرم کنم زین رو! بالش به دست در تاریکی رفتم اتاق پذیرایی و جلوی یک پنجره بزرگ خوابیدم، نیم ساعتی نگذشته بود و من تازه چشمام گرم خواب شده بود که متوجه شدم گوشیم داره زنگ می خوره، آقای همسر بود و گفت که بنا به دلایلی آف شده و میتونه بیاد خونه و من گفتم که سریع آماده میشم و بی سر و صدا توی تاریکی آماده شدم و حتی لوازم کارمو جمع و جور کردم و در این بین به داداشم که توی گوشش هدفون بود و بنظر می رسید خواب نباشه پیامک دادم که دارم میرم و اونم جواب داد" خب برو، بهتر" خلاصه این که آقای همسر رسید و رفتیم خونه مون.

صبح روز بعدش مامان بهم خبر داد که بابا شب سختی رو گذرونده و ماجرا از این قرار بوده که بابا ساعت دو نصفه شب صدای پارس و ناله سگی رو می شنوه( که بقیه نشنیدن) و بیدار میشه و طبق عادت همیشگی ش( که من از این عادت بی خبر بودم) میاد در اتاق بچه ها (اتاق برادرم و بعد اتاق من) تا ببینه که ما راحت خوابیدیم یا نه، بعد متوجه میشه که من نیستم و شروع می کنه به گشتن خونه اون هم توی تاریکی و میبینه که تخت من دست خورده اس اما خودم نیستم و بالشم افتاده توی پذیرایی و این پروسه گشتن رو تا سه مرتبه تکرار میکنه و وقتی مطمئن میشه که من نیستم مامان رو صدا میکنه که دخترمون آب شده رفته توی زمین! مامان هم کلی همه خونه رو می گرده و در نهایت داداش مو صدا میزنه و میگه: پاشو بریم بیرون از خونه رو بگردیم که احتمالا این دختر خواب نما شده و رفته توی کوچه و اون سگی که بابات صداشو شنیده حتما بلایی سرش آورده!! که داداشم پیامک رو بهشون نشون میده و ازشون می خواد که این رژه رفتن ارتشی توی خونه رو به اتمام برسونن!!!( که احتمالا داداشم ی چند تا ناسزا هم نثار من کرده!!)

ظهر که رفتم جهت عذرخواهی و ابراز ناراحتی از واقعه پیش آمده، برای اولین بار استرس و غم زیادی رو در چهره بابا دیدم که تا مدت ها موجب رنج و ناراحتیم شد اما چه سود....

گفتنی است که بابا بعد از پیشامد بالا قانون جدیدی رو وضع کرد اونم اینکه: جوجه هایی که سر شب شمارش می شن و میرن توی لونه هاشون تا صبح که هوا روشن بشه حق خارج شدن از لونه شون و حتی تغییر لونه هم ندارن!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ساعت توسط ماه خانوم|

برچسب: گرما,جوجه,گمشده, نویسنده: لیلا میرزایی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:08

صفحه بندی