روی مبل لم داده است و در حال صحبت با یکی از دوستانش هست، مثل همیشه که وقتی باهاش صحبت میکنه،صدای خنده اش خونه رو برداشته و در بین حرف هاش بحث ازدواج را پیش میکشد و با صدای بلند می گوید: تو هنوز آدم نشدی؟ بیچاره ی عزب! پ زن بگیر نه!!! و باز هم خنده پشت خنده، تا می رسد به توصیه های دوستانه در باب مزدوج شدن " ببین داداش، زن بگیر زودتر تا زندگیت جمع و جور بشه " نمی دونم یار گرمابه و گلستان از اونور خط چی میگه که روی مبل می نشیند و با جدیت تمام می گوید" نههه، زن که نباید باهووش باشه، زن باهوش دردسره" از اینجا به بعد مکالمه را خوب نمی شنوم، فکرم درگیر این جمله میشود و با خودم کنجار می روم که من در کدام دسته ام" باهوش پر دردسر" یا " کم هوش بی دردسر" مدت مکالمه مطایق معمول به یک ساعت نزدیک می شود و این مدت را به فکر کردن می گذرانم" اولین باری که همدیگه رو دیدیم توی سمینار ملی ... بود، چه روز سختی بود، هوا به شکل مزخرفی شرجی بود و پوستم لحظه ای خشک نمی شد، احساس میکردم لباسام به تنم چسبیدن، سالن نصب پوسترها مملو از آدم بود و فضای سنگینی داشت، هر کسی که از جلوی پوسترم رد می شد سوالی می پرسید و اغلب این پرسیدن ها به درخواست شماره تماس و پیشنهاد همکاری برای انجام کار تحقیقی ختم می شد و من با بی میلی به آدرس ایمیلم پایین پوستر اشاره می کردم، روزهای قبل از دفاع پایان نامه ام بود و من بی انگیزه ترین زن روی زمین بودم، خوب یادم است که اون روزها حوصله خودمم نداشتم چه برسد به همکار! در میان هیاهوی سالن آقایی از مسئولین دانشگاه میزبان روی روانم بود! هر بار که از مقابلم عبور میکرد با لهجه ساروی می پرسید: در بیارم پوسترتو، جمعش کنی راحت بشی؟ و من هر بار می گفتم" نه ممنون. بار آخر که پرسید با پرخاش گفتم: جناب، من 1300 کیلومتر اومدم که این پوستر رو نصب کنم، عجله ای هم برای جمع کردنش ندارم، در هر حال ممنون!
در این آشفته بازار بود که از راه رسید و نیم ساعتی با هم صحبت کردیم ، معذب بودیم و من با گونه های سرخ شده از هیجان رسوای عالم بودم! یادم هست که اون روز از سختی های امروز گفته بود از این که رشته و کارش تا 40 سالگی آسایش و راحتی ندارد، برایم مهم نبود، حرفهایش در مورد کار و رشته را از نیمه راه نصفه می شنیدم و بیشتر مجذوب خودش بودم، خود واقعیش که ذره به ذره و قدم به قدم نمود پیدا می کرد، مهربان بود و آروم، فهمیدنش سخت نبود و من که روزهای پر آشوبی داشتم با همان نیم ساعت احساس خوبی داشتم چنان خوب که همانجا تصمیم گرفتم ادامه دهم....
صدایش رشته افکارم را پاره می کند، تلفنش تمام شده، نفسم را در سینه حبس می کنم و با قاطعیت می پرسم" الان من در کدوم دسته هستم؟؟؟"
می خندد، اول ریز ریز و آروم و با دیدن چهره مصمم من خنده هایش شدت می گیرد و می گوید" چه دسته ای؟ چی؟ کجا؟؟؟؟
کوتاه نمی آیم و باز می پرسم: من می خوام بدونم، من توی کدوم دسته ام؟؟؟
می گوید: خب معلومه، تو باهوش بی دردسری!!!
پی نوشت: نمی دونم الان چه حسی باید داشته باشم، قطعا احساس باهوش بودن نیست 
برچسب:
نویسنده: لیلا میرزایی
تاريخ: پنجشنبه
11 خرداد
1396 ساعت: 2:02