خرید بک لینک
پرده را جمع کرده و با یک بند از کمر گره اش زده نور تیر چراغ برق روی مبل ها افتاده و تا میانه اتاق قد کشده است درست همانحایی که مامانی رختخوابش را انداخته، روسری اش را بر می دارد و موهای خاکستری ش را تابی می دهد کیسه داروها را روی میز عسلی می گذارد و آرام توی رختخواب دراز می کشد. به پهلوی راست که می چرخد نگاهش به چشمان پر از شوق من می افتد لبخند مهمان لبهایش می شود و آهسته می گوید: من شب ها یکباری میرم دستشویی، ی موقع بدخواب نشی عزیزم. می گویم: نه خیالت راحت من خیلی خوش خوابم.

نمی خواهم با همین دو، سه جمله این شب را به پایان برسانم، دلم روزهای کودکی می خواهد، دلم خوش تعریفی های مامانی را می خواهد همانطور با جزئیات و آب و تاب، گوشی ام را بر می دارم و عکس دختر عمو را نشانش می دهم که با همسرش انداخته، با دقت نگاه می کند، نور مستقیم گوشی، عسلی چشم هایش را عسل تر می کند، آهسته آهسته برایم حرف میزند، مامانی هم حس کرده دلتنگی ام را، چشم هایم گرم می شوند و پلک هایم سنگین و مامانی با نگاه مهربان و لبخند زیبایش مرا به خواب کودکانه می برد.

نوشته شده در سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶ساعت توسط ماه خانوم|

برچسب: نویسنده: لیلا میرزایی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 2:02

صفحه بندی